تبليغاتX
سیب های کال
سالها بود که اقتصاد ایران از بیماری توزیع ناعادلانه ثروت رنج می برد . یارانه ها منبع اسراف کاری و رانت خواری گروهی خاص می شد و میلیونها نفر زیر خط فقر لبخند می زدند .

مقاله نویسان دوم خردادی از رنج  دخترک روستایی گل فروش سر چهار راه می نوشتند و جمعیت های حمایتی مختلف برای انواع آسیب های اجتماعی تشکیل می شدند ..... خیران آستین همت بالا می زدند تا زخم کهنه بی عدالتی را درمان کنند اما هیچ دولتی به فکر درمان ریشه های توزیع ناعادلانه ثروت نبود ! زیرا خودشان همین وضع را درست کرده بودند ! پس به جای درمان مشغول تمجید و ستایش عوامل خود بودند !!!!

تا آنکه مردم کسی را انتخاب کردند که دردها را می دانست ! برای اولین بار در دولت نهم این رنج ها دیده شد . تعارف ها برداشته شد. و برای علاج دردها چاره ای اندیشیده شد .
چهارسال تلاش  شبانه روزی برای درمان ریشه ای مشکلات اقتصادی ایران با تمام فراز و نشیب های کمر شکن آن ، بالاخره پارسال در لایحه بودجه تقدیم مجلس شد !
اما دایه های مهربانتر از مادری که همیشه سنگ مردم را به سینه می زنند و بعد در خفا  همان سنگ را به جان مردم می اندازند . نگذاشتند این درمان مصوب شود و بند 31 ناگهان حذف شد ! می گفتند لایحه بیاورید ! در قانون بودجه سالیانه که نمی شود  !
عید امسال وقتی که رهبر در مشهد درباره اصلاح الگوی مصرف سخن گفت همه مردم دانستند تا چه اندازه این مطلب مهم است الا همین چند نفری که اغلب خیلی دیر می فهمند !  سال 88 اصلاح الگوی مصرف نامیده شد تا مردم بدانند کار مهم مجلس امسال تصویب همین قانون هدفمند کردن یارانه هاست که هم ضامن عدالت است و هم باعث جلوگیری از اسرافهای کلان ملی ....
شش ماه گذشت ! شش ماهی که در آن آتش فتنه گری های انتخاباتی همان گروه خاص نیز  باید همزمان به دست دولتمردان زحمتکش خاموش می شد ! اما هنوز فقط نامش سال اصلاح الگوی مصرف بود ! تیم موسوی و خاتمی که در 25 سال مدیریت خود بر کشور همواره جهت های اقتصادی را به سمت افزایش فاصله طبقاتی هدایت کرده بودند چند ماه دیگر هم ، سر ملت را  با فتنه گری های تازه خود گرم کردند !  
اما بالاخره دولت لایحه اش را آورد و تمام توان خود را برای متقاعد کردن نمایندگان بر لزوم اجرای عدالت و پایان دادن به اسراف در جامعه به کار بست !
با بهانه های مختلف شروع بررسی لایحه هدفمند کردن یارانه ها (نه حذف یارانه ها)، دوبار به تاخیر افتاد ! اما بالاخره دوهفته پیش با وجود  تغییرات گسترده لایحه  دولت در کمیسیون ویژه ی مجلس ، بررسی ها آغاز شد !
اماشروع کار همان و  بهانه گیری های بنی اسرائیلی همان !
 هرچه توانستند دست دولت را بستند از حذف عبارت "حداکثر پنج سال" گرفته تا پیشنهادات یک روزه ای مانند مکلف کردن دولت به پرداخت نقدی به دو دهک که ظاهری آراسته و باطنی غیر قابل اجرا داشت !
آقای توکلی . مصباحی مقدم . مطهری و جمعی دیگر از سنگ اندازان محترم ...هر آنچه خواستند  انجام دادند تا این لایحه  چکش کاری یا به اصطلاح همان کتک کاری شود!!!!
حالا بعد از هشت ماه با اصرار بعضی نمایندگان مصرف در آمدهای لایحه هدفمند کردن یارانه ها موکول به تصویب سالیانه مجلس شد!!! یعنی برگشت به روز اول !!! همان بند 31 که حذف شده بود !!!! اول می گفتند در بودجه که نمی شود لایحه بیاور حالا که لایحه را حسابی تراشیدند می گویند برود در بودجه !!!
ولی این بار با وجود موظف شدن دولت به واقعی کردن نرخ ها در واقع  کشور به  سمت دره بی برنامگی و بی سامانی سوق داده می شود !

به عبارتی می خواهند نرخ ها واقعی شوند مردم فشار را متحمل شوند . دولت بار شماتت و تهمت ناتوانی و گرانی را بردوش بکشد  ولی نتواند این موج را مدیریت کند و  برای بازگرداندن یارانه ها به چرخه اقتصادی کشور دستش بسته باشد و هر سال چند ماه معطل مجلس شود تا او کرا خواهد و میلش به که باشد !!!!

صنایع تولیدی هم به درک ....!!!!با خطر جدی ورشکستگی دست و پنجه نرم کنند و بلاتکلیفی سالیانه ...!پایداری و امنیت سرمایه گذاری همه که هیچ !!!!! زیرا هرسال بسته به سلیقه نمایندگان نحوه هزینه کرد دولت متفاوت خواهد شد ! چند نفر در مجلس بزنند و همه کشور به ساز آنها برقصند و کسی هم جوابگوی مردم نیست بجز همان کسی که همیشه می دود و همیشه متهم است !


وقتی  رئیس جمهور به صحن علنی مجلس رفت تا متواضعانه و صادقانه به بعضی نمایندگان بگوید :


با بستن وزنه سنگین به دست و پای کسی و انداختن او به دریا نمی توان انتظار داشت که  او از ته دریا  مروارید بیاورد!!!!  

لایحه ای تقدیم مجلس شد و لایحه ای در حال بررسی ست !

پسرکان پرادو سوار که از شمال تهران می آیند هنوز  دوبس دوبس کنان دارند،خیابان گردی می کنند و دخترکان سر چهار راه که از روستاهای دور می آیند .... هنوز  کودک به کول ، دارند گل می فروشند !

آلما

 

آلما

آلما

آلما

آلما

آلما

آلما

آلما

آلما

و بعضی ها در مجلس هنوز به دنبال انتقام انتخاباتند!!!

                      نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 8:1 PM توسط آسمون|

هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...

یادش بخیر ، زنگ خنده و هیاهو بود ...

یادش بخیر ، وقتی زنگ به صدا در می آمد ، وقتی زنگ خیس باران به صدا در می آمد ،

خنده روی لب هایمان می نشست ...

دیگر دلمان نمی گرفت ...

دیگر به فکر لی لی و خاک بازی نبودیم ...

وقتی نوبت به زنگ باران می رسید ،

غصه هایمان را با آب آن می شستیم و تنمان را پر از قطره های طراوت و تازگی آن می کردیم .

یادش بخیر ، هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...

معلمش ابر بود و مدرسه اش آسمان ، و زمین حیات بازی اش ...

از حوض چاله های پر از آب که عکس مان در آن می افتاد ، آب پاکی می نوشیدیم ، 

و روی نیکمت های پر از شبنم حمام باران می گرفتیم ...

بوی خاک باران خورده تا ته کوچه ی مشاممان می رسید ، 

و ما سیر می شدیم از هر چه خاک و خاک بازی و زمین ...

می رفتیم و می رسیدیم و می ماندیم در شهر آبی ها ...

مادرم نگران درس های دیگرمان بود !

می گفت :

خیس می شوید ، یادتان می رود که سرما خواهید خورد و تب خواهید کرد ... !

مادرم دنبال ما می آمد ، و ما در زیر چادر مادر باز در خیال باران گم می شدیم ...

یادش بخیر ، زنگ باران ، زنگ تازگی بود ، زنگ شادی ، زنگ سبزی ، زنگ آبی ،

زنگ کودکی و زندگی های کودکانه ...

آه ... زنگ باران را هنوز به یاد دارم ...

زمین خوردنهای پر از تشنگی را ، تشنه برای گل آلوده شدن ، تشنه برای غر زدن های مادر ،

برای تازه شدن های دیگر ...

هنوز هم زنگ باران را به یاد دارم ...

یادش بخیر که بوی نم مرا تا اوج لطافت و تازگی پرواز می داد ...

می رفتم با شور کودکانه ام ، می دویدم ، می خندیدم ...

و از صدای خنده هایم پنجره ها به سوی کوچه ی باران باز می شدند ...

پدرم با چتری که بر سر می گرفت به سویم می آمد ،

و من افسوس می خوردم که چرا پدر زنگ باران را دوست ندارد ؟

پدرم ، قصه ها از باران می دانست ، اما نمی دانم چرا هرگز یکی از آنها را برایم نگفت ...

باران که می بارید دیگر به فکر مشق هایی که ننوشته بودم نمی افتادم ،

دیگر غصه ی امتحان فردا را نمی خوردم ...

زنگ باران ، زنگ بی خیالی بود ، زنگ آسودگی ، زنگ آسمانی شدن ...

زنگ رها شدن از هر چه زمین و زمان ...

زنگ باران آزاد بودم ، زنگ باران پرنده ها می خواندند ، زنگ باران درختان سبزتر می شدند ...

زنگ باران گل سرخ گونه هایش پر از شبنم می شد ...

زنگ باران همه چیز زیباتر بود ...

زنگ باران معلم انشا پنجره را باز می گذاشت ، تا حیاط بازی باران را ببیند ...

تا به بچه ها بگوید شور بی نهایت مرا با واژه ها به رخ دفترهایشان بکشند ... !

تا بتوانند بخوانند حس قطرات باران را ...

تا بتواند سیراب کنند عطش خود را ...

زنگ باران همه چیز و همه کس رنگ دیگری داشت ...

زنگ باران زنگ نیایش بود ، زنگ راز و نیاز با آب ، با پاکی ...

زنگ باران را دوست داشتم ...

زنگ باران درس هایم را می خواندم ...

می فهمیدم ، زنگ باران هر چه معلم آسمان می گفت ...

می شنیدم و چشم از حرف های خیسش بر نمی داشتم ...

زنگ باران دلم بی خیال غصه هایش می شد ...

زنگ باران پر از سکوت خیس آسمان می شد ،

و من به حرف های زمین گوش می دادم که با قطره های باران سخن ها داشت که می گفت ...

شاید زنگ باران زمین گریه می کرد ...

شاید زنگ باران تنها برای این به صدا در می آمد که آسمان و زمین و گلها ،

که خانه ها و آدم ها ، همه گریه کنند ...

بی آنکه اشک هایشان را کسی ببیند ...

آخر زنگ باران ، زنگ گریه های من بود ...

زنگ باران گریه می کردم ، بغض هایم می شکستند و من سبک می شدم ...

سبک تر از ابرها و بالا می رفتم ... بالاتر از آبی آسمان ...

زنگ باران می دویدم ، می دویدم و می دویدم ...

زنگ باران دلم برای هیچ کس و هیچ چیز پر نمی کشید ...

زنگ باران ، زنگ خدا بود ...

زنگ باران ، زنگ زندگی بود ...

یادش بخیر ،

هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...

آسمون

پائیز ۸۰

                      نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 3:42 PM توسط آسمون| |
 برای پدر

برای بابا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال ها بر دامنه ی کوهی زندگی کردم ... 

کودکانه دویدم ...

خندیدم ...

زیر باران

باز باران خواندم ...

برای من

آن مرد آمد ...

آن مرد در باران آمد ...

اما برای بابا

هرگز نیامد ...

آن مرد ...

آن مرد بارانی ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قصه ی داس و خیش و گندم و نان و آب و بابا ...

بابا آب داد ...

بابا نان داد ...

قد کشیدم ...

بر ساقه های ترد پیچک مادر پیچیدم ...

بر لب خستگی های پدر شکفتم ...

برای بادکنک نارنجی بغض هایم

نازک و کودکانه

پر از

نازهای دخترانه

بر شانه های باد

هم قدم باران های پائیزی

ترکیدم ...

گریه کردم ...

و هر بهار که به دنیا آمدم

 آتش کودکی بازیگوش و آتش پاره ام را

بر شمع های تولدم خاموش کردم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا بزرگ شده ام ...

هنوز بر دامنه های کوهی سر سبز و ستبر ، 

هر غروب چشم به آسمان می دوزم و

غرق خیال خوش خوشبختی ،

حسرت روزهای رفته را قطره قطره بر گونه ام می چکم ...

حالا ،

که بزرگ شد ام ،

که جوان شده ام ، 

وقتی به من می گویند :

کوله پشتی ات را بردار و از این خانه برو ...

وقتی به من می گویند :

این جا دیگر خانه ی تو نیست ...

مهلت ماندنت به پایان رسیده ...

من همه چیزم را می گذارم و تنها ،

 با یک کوله پر از بغض و خاطره و بهت و دلتنگی ،

بر شانه های افتاده ام ،

پای در راه می گذارم و

به پایین سرازیر می شوم ...

وقتی قلبم از تپش می ایستد و

وقتی سر بر می گردانم تا برای آخرین بار  ،

به کلبه ی کوچکم نگاهی بیاندازم ،

قله ای می بینم

سر به آسمان

دور دور دور ...

دور دور دور ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ 

آن مرد نیامد ...

آن مرد بارانی نیامد ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بابا ...

پدر ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

آسمون

                      نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 7:38 PM توسط آسمون| |

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

 sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

sibhayekal

                      نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 2:52 PM توسط آسمون|